من همان د م که وضو ساختم از چشمه ي عشق
چار تکبير زد م يکسره بر هر چه که هست

حافظ

ملامت گوي بي حاصل ترنج از د ست نشناسد
  در آن معرض که چون يوسف جمال از پرده بنمائي

سعدي

مخند اي نوجوان زنهار بر موي سپيد ما
که اين برف پريشان برسر هر بام مي بارد

صائب تبريزي

شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياد پروانه ي هستي شده بر باد کنيد

ملک الشعرا ي بهار

غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد
هر پر بلبل که بيني ، نقشي از آن ياد هاست

مهدي سهيلي

سر بلندي هاي ما تاريک د ارد راه را
شمع تا ننشست از پا، پيش پاي خود ند يد

امين لاهيجي

سخن خوب است زاول خاطر کس را نرنجاند
که بعد از گفتگو سودي ندارد لب گزيدن ها

قصاب کاشاني

سوختم سر تا به پا چون شمع در بزم محبت
تا بياموزي ز من سر تا به پا استادگي را

بهادر يگانه

شمع اين مساله را بر همگان روشن کرد
که تواني همه شب گريه ي بي شيون کرد

کليم کاشاني

شمع اگر پروانه راسوزاند، خير از خود نديد
آه عاشق زود گيرد دامن معشوق را

دهقان ساماني

سيمگون شد موي وغفلت هم چنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز

رهي معيري

محبت را لب خاموش و گويا هر دو يکسان است
چو بلبل، آتش پروانه هم آوازه اي د ارد

مجذوب تبريزي

سنگ بر شيشه ي دل هاي پريشان نزدم
ايمن از سنگ مکافات بود شيشه ي ما

غيرت همداني

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزي
شوي زکرد ه پشيمان به هم تواني بست

محتشم کاشاني

گريبان چاک و بر سر خاک و بر دل دست و در گل پا
ميان عاشقان احوال من د ارد تماشائي

رفعت نهاوندي