مرواریدهای بی صدف
|
من همان د م که وضو ساختم از چشمه ي عشق حافظ |
|
ملامت گوي بي حاصل ترنج از د ست نشناسد سعدي |
|
مخند اي نوجوان زنهار بر موي سپيد ما صائب تبريزي |
|
شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب ملک الشعرا ي بهار |
|
غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد مهدي سهيلي |
|
سر بلندي هاي ما تاريک د ارد راه را امين لاهيجي |
|
سخن خوب است زاول خاطر کس را نرنجاند قصاب کاشاني |
|
سوختم سر تا به پا چون شمع در بزم محبت بهادر يگانه |
|
شمع اين مساله را بر همگان روشن کرد کليم کاشاني |
|
شمع اگر پروانه راسوزاند، خير از خود نديد دهقان ساماني |
|
سيمگون شد موي وغفلت هم چنان بر جاي ماند رهي معيري |
|
محبت را لب خاموش و گويا هر دو يکسان است مجذوب تبريزي |
|
سنگ بر شيشه ي دل هاي پريشان نزدم غيرت همداني |
|
کمند مهر چنان پاره کن که گر روزي محتشم کاشاني |
|
گريبان چاک و بر سر خاک و بر دل دست و در گل پا رفعت نهاوندي |
*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*