هدیه به بانوی یاقوتها و یاسهای کبود

انارگونه نگاهم ترك ترك ...بانو!
دلم به نازكي بال شاپرك ..بانو !
ميان آتش و ديواربي كسي هرشب
مرا سياهي غم مي زند كتك...بانو!
كمي به فكرمن اي كاش ياشي اي خورشيد!
كمي كني به دل خسته ام كمك ... بانو!
وروح من كه پرازمرگ هاي تكراري است
به زنده بودن خود نيزكرده شك...بانو !
مرا به لحظه ي لبخند فرق در محراب
بزن براي كنيزي خود محك ...بانو
بخواه باغ انارم؛ دلم ...شود آرام
كه از غمت شده قلبم ترك ترك ...بانو


*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*