افطار اشک

   امروز صبح هم با نیت عشق وضو گرفتم!

   دو رکعت نماز وفا خواندم!!

   به خدای بی همتا لبیک گفتم!!!

   و بر سر سجاده احساس نشستم.

   و آنقدر پر بودم از غمهای روزگار.....

   و چه دلتنگ بودم برای معبودم.....

   دلم میخواست تمام غزلهای عالم را در کنار سجاده عشقم بکارم!!!

   یکباره حصاربغضم را شکستم......

   به خدا گفتم:چه کنم؟این دلم را؟ من که در سینه دلی بی تو ندارم!!!

   هر کجا رفتم ..رو به هر که زدم!! جایی نبود..!! کسی نبود...!!

   خدایا!!! دیگه کسی صدایش رنگ عشق نداره... زلال نیست....

   دیگه کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه!.. آخه دلا مثل سنگ شده....!

   دیگه صدای بارون کسی رو به وجد نمیاره...

   دیگه کسی به کسی گل نمیده... گلا زیر پا له شده اند!

  همه آدما حرمت عشقو شکستند...!!

  بازهم گفتم و روزه دلم را پیش خدا افطار کردم از خدا خواستم مهربانیش رااز ما دریغ نکند!!

  در کنار سجاده عشق با اشک افطار کردم... و با خدا راز و نیاز

  خدایا سحرگاهان با عشق تو متولد میشوم!!!!... به یاد تو لحظه هایم را سپری میکنم..

                          وقتی بر خاستم ... خیلی سبک بودم  ... لبریز از امید

                          امید به خدای یکتا                   یا علی

                                                                                         

آثار و بركات زيارت سيد الشهدا (عليه السلام)

1- برابرى زيارت قبر حسين (ع) با حج

عبدالله بن عبيد انبارى گويد: به امام صادق (ع) عرضه داشتم : فدايت شوم ، همه ساله وسايل تشرف به حج برايم فراهم نمى شود. فرمود: «چون قصد حج نمودى و اسباب برايت فراهم نگشت ، به زيارت قبر حسين (ع) برو، كه يك حج برايت نوشته مى شود و چون قصد عمره نمودى و وسايل مهيا نشد ، عزم زيارت قبر حسين (ع) نما، كه يك عمره برايت منظور مى شود»(15)
 

2- نام زائر در اعلى عليين ثبت مى شود

امام صادق (ع) فرمود: «هر كس به زيارت قبر حسين (ع) برود در حالى كه عارف به حق او باشد، خداوند نام او را در اعلى عليين مى نويسد» . (16)
 

3- غرق شدن در رحمت الهى

از امام صادق (ع) پرسيدند: ثواب كسى كه قبر امام حسين (ع) را زيارت كند، در حالى كه كبر و غرور نداشته باشد چيست ؟ فرمود: «برايش هزار عمره و حج مقبول نوشته مى شود . اگر شقى باشد، سعيد نوشته مى گردد، و پيوسته در رحمت الهى غوطه ور خواهد بود» . (17)
 

4- دعاى معصومين براى زائر

معاوية بن وهب از امام صادق (ع) نقل نموده كه فرمود: «اى معاويه، زيارت قبر حسين (ع) را از روى ترس وامگذار ، زيرا هر كه آن را ترك كند ، چنان دچار حسرت مى شود كه آرزو نمايد قبرش نزد او باشد . آيا دوست ندارى كه خداوند تو را در زمره كسانى به حساب آورد كه رسول خدا (ص) و على و فاطمه و امامان معصوم (ع) برايش دعا مى كنند؟» (18)
و نيز فرمود: «همانا فاطمه (س) دختر محمد (ص) نزد زائران قبر فرزندش حسين (ع) حضور يافته و براى گناهانشان طلب آمرزش مى كند». (19)
 

5- تجلى خدا

امام صادق (ع) فرمود: «به درستى كه خداى تبارك و تعالى، قبل از اهل عرفات ، براى زائران قبر حسين (ع) تجلى مى نمايد، حوايج آنان را بر آورده مى كند ، گناهانشان را آمرزيده و درخواستهايشان را به اجابت مقرون مى سازد ، و سپس متوجه اهل عرفات شده و در مورد آنان نيز اينگونه عمل مى كند». (20)
 

-----------------------
پي نوشت ها:

15. منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 306
16. وسائل الشيعه , شيخ حر عاملى , ج 10 ص 324
17. منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 328
18. منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 199
19. منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 204
20. منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 346


کجا می برندت

دو بال کبوتر

که از آسمان

آیه های خدا صورت خاک را می نوازند

تمام دلت را سرودی به آتش

و من،

غرق حیرت

به پرواز تو خیره ماندم

و ابری که خاکستر عشق را در بغل داشت

نشان تو را نیمه شب

از شهابی که می سوخت

پرسید

چه میراث زیبایی از تو!

کجا رفته ای بر دو بال کبوتر

زمین غرق زلزال

در رؤیت پاک «والشمس»

 

خداوند مقرب ترین بندگان خویش را از میان عشاق بر می گزیند

و هم آنانند که گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند.

( شهید آوینی )

 


عشق = اول ما خلق الله( اولین مخلوق خدا ))

* خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است...

 

تنهايي را دوست دارم

غم را در سكوت ، سكوت را در شب ، شب را در بستر

و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم.

من عشق را در اميد و اميد را در تو و تو را در دل ، دل را

به موقع تپيدن دوست دارم.

پس در اين گوشه كه براي خود خلوت كرده ام دلم را پر از

شكوفه هاي محبت ميكنم ، چون تو شايسته محبت هستي.

كبوتر دلم نشان از تو مي گيرد و تو را در باغ سينه ي من

مي جويد، چون من تو را گل سر سبز دوستي مي دانم.

سپس گريه هاي گاه و بي گاه را از دست تنهايي همراه اشك ها

كه چون مرواريد در صدف دلم براي خود خانه كرده تقديمت ميكنم.

بودم بتو عمري و ترا سير نديدم

از وصل تو هرگز به مرادي نرسيدم

از بهر تو بيگانه شدم از همه خويشان

وحشي صفت از خلق به يكبار بريدم

**************************

يك رنگي و بوي تازه از عشق بگير

پر سوزترين گدازه از عشق بگير

در هر نفسي كه مي تپي اي دل من

يادت نرود اجازه از عشق بگير

***مواظب باشید , نحوه ی دست دادنتان شخصیتتان را تعیین میکند ***

 
معمولاً هيچكس به ما چگونه دست دادن را ياد نمي دهد

اما اگر دقت كرده باشيد خانم ها و آقايان به اشكال متفاوتي دست مي دهند. حتي اين تفاوت ها در شغل ها و شخصيت هاي مختلف و وضعيت هاي روحي متفاوت قابل مشاهده است

SevenStar


 
هنگامي كه خانم ها مي خواهند احساسات صادقانه خويش را به خصوص در مواقع بحراني زندگي نسبت به خانم هاي ديگر ابراز كنند، با يكديگر دست نمي دهند بلكه دست هاي فرد مقابل را به نرمي در دست هاي خود گرفته و با حالت چهره، همدردي عميق خود را بيان مي كنند. چنين رفتاري در برخورد با آقايان به ندرت اتفاق مي افتد. به نظر مي رسد خانم ها اين رفتار را فقط براي ارتباط با همجنسان خود انتخاب كرده اند. از نحوه دست دادن افراد مي توان بسياري از خصوصيات كلي يا لحظه اي آن ها را با دقت زيادي تشخيص داد!!

كف دست عرق كرده و خيس نشان دهنده دلهره و نوعي هيجان غير عادي است. اگر كف دست شما زياد عرق مي كند، به احتمال زياد شخصيت نگران و مضطربي داريد. به خاطر داشته باشيد كه اگر اينگونه ايد حتماً دستهايتان را قبل از دست دادن با ديگران خشك نماييد. حتي بعضي بيماري ها نيز در كف دست هاي شما علايمي ويژه ايجاد مي كنند. در بيماري پر كاري غده تيروئيد كف دست ها مرطوب و گرم مي شود و در هنگام اضطراب كف دست ها مرطوب و سردند. سُست و شل دست دادن بيانگر شخصيتي سرد، درونگرا و احتمالاً متكبر است. بيش از حد محكم دست دادن نيز به همين اندازه ناراحت كننده و خارج از عُرف است. به ويژه در نخستين ملاقات ها بايد از هر دوي آن ها بپرهيزيم.
وقتي با كسي دست مي دهيد دقت كنيد كه دست او روي دست شما قرار مي گيرد يا زير دستانتان؟ اگر كف دست فردي در دست دادن، روي دست فرد ديگري قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل تسلط و اعتماد به نفس او و همچنين علاقه به كنترل رابطه از سوي او دارد.

SevenStar
برعكس اگر كف دست فردي زير قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل آن فرد به تحت تسلط بودن و واگذاري حق تصميم گيري شخصي به فرد مقابل است. همچنين وقتي فردي در موقع دست دادن دست خود را بالاتر از حد معمول (در حد كمر) قرار داد نشان از تكبر و رييس مابي آن فرد دارد.

اما دست دادن با شغل افراد نيز ارتباط دارد! به طور مثال بسياري از ورزشكاران هنگام دست دادن نيرو و قدرت خويش را كنترل مي كنند، درنتيجه به آرامي دست مي دهند. هنرمندان چيره دست و ماهر، نوازندگان وجراحان نيز مراقب دست هاي خود بوده و به آن ها حساسند و در محافظتشان مي كوشند.


دست دادن ديپلماتيك هم خاص سياستمداران است. اين نوع دست دادن به ويژه طي مبارزات انتخاباتي توسط كانديدها و يا ملاقات هاي رسمي سران و وزيران ديده مي شود. شكل معمول آن گرفتن شانه يا بازو با دست چپ هنگام دست دادن است. تهنيت و درود دو دوست قديمي به اين شكل پذيرفتني است، اما براي بسياري از افراد در مواجهه با كساني كه آشنايي چنداني ندارند، اين گونه دست دادن ناخوشايند است. آنان اين امر را به عنوان حركتي تظاهرآميز و رياكارانه تلقي مي كنند، اما هنوز بسياري از سياستمداران به انجام اين عمل اصرار مي ورزند.


همچنين آداب و رسوم دست دادن در كشورها و فرهنگ هاي مختلف متفاوت است. فرانسوي ها درست مثل ما در هنگام ورود و خروج با يكديگر دست مي دهند. آلماني ها تنها يك بار با هم دست مي دهند. برخي از آفريقايي ها پس از هربار دست دادن، بشكن مي زنند كه حاكي از رهايي و آزادي است. مردم برخي از كشورها هم دست دادن را خوب نمي دانند. امريكايي ها خيلي محكم دست مي دهند كه احتمالاً از رقابت هاي سنگين جسمي مانند كشتي سرخ پوستان نشات گرفته است. پيچيده ترين شكل دست دادن را سياهان امريكايي دارند كه شامل چند عمل پيچيده است.

SevenStar
دست دادن شكل تكامل يافته اي از ارتباط غير كلامي است كه طي ساليان سال به نمادي جهاني در ارتباطات بدل شده است.
مثلاً بالا نگه داشتن دو دست كه دلالت بر همراه نداشتن سلاح دارد، بعدها به درود و تهنيت و صلح طلبي در ابتداي خوشامدگويي بدل شده است. رومي ها با الهام از اين عمل دست بر سينه مي گذاشتند. آن ها حتي به جاي دست دادن، بازوهاي هم را هم مي گرفتند.


دست دادن امروزي نشانه اي از خوشامدگويي و پذيرايي است. تماس كامل دو كف دست، بيانگر صميميت و حاكي از يكرنگي و يكي بودن است!!!

SevenStar
خوبه به این موضوع هم دقت کنیم مگه نه
خیلیها رعایت نمیکنم
فعلا بای
التماس دعا
یا علی مدددددددددددددددددددی
اللهم عجل لولیک الفرج

بخون شاید اروم بشی::التماس دعا::

گفت و گو با مادر شهید محمد رضا شفیعی،

شهیدی که پس از شانزده سال پیکرش سالم بود

قسمت اول

* مختصری از خودتان بگویید؟ اهل کجا هستید؟ زندگی را چگونه شروع کردید؟
بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع کردم، شوهرم چرخ بافی داشت و در فصل های تابستان بستنی فروش و در زمستان ها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیکه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع کردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشکلی نداشتیم، ولی زمستان به مشکل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را کفایت می کرد. شروع کردم به قالی بافتن یک قالی بافتم، خانه را کاه گل کردیم. یکی بافتم، برق کشیدیم، یکی دیگر را بافتم و لوله کشی آب کردیم، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینکه خدا محمدرضا را به ما داد و به برکت قدمش وضع زندگی ما کمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنیم.
* محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و در میان فرزندانتان چه ویژگی داشت؟
محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت.
بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک من بود و نمی گذاشت یک لحظه من دست تنها بمانم. همیشه دوست داشت به همه کمک کند.
11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می کردم به من می گفت گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم.
* از دوران کودکی او چه صحنه هایی را در ذهن دارید؟
در دوران کودکی شیطنت های کودکانه اش همه را با خود مشغول می کرد، در آن منزل قدیمی که بودیم ایوان کوچکی داشتیم که پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم که خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است.
* از چه زمانی تصمیم به رفتن به جبهه کرد و عکس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟
14 سال داشت آمد و تقاضای جبهه کرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی کنند و می گویند سن شما کم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. به او می گفتم صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می کنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و 1 سال به سن خود اضافه کرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار که اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد.

* از جبهه که بر می گشت چه تغییراتی در حالات و رفتار او می دیدید؟
وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شب ها کجا می خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می کرد. خرید می کرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار که بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می کرد. یکبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد. می گفت یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.
بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلاب ها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد.
* بارزترین خصوصیات او چه بود؟
بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤال های زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود.
* در مورد ازدواج با او صحبتی نمی کردید؟
چرا به او می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یک دختر خوب و مؤمنه پیدا کنیم، هم مونس من باشد، هم شریک زندگی تو. با خنده جواب می داد که خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همین طور خانه ام یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفت غصه تنهایی را نخور خدا با ماست.
* اولین بار که مجروح شد را به یاد دارید؟
ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.
*از آخرین دیدار برایمان بگویید؟
اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: «مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرج ها می کنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد:
«شما با خانمان خود بمانید
که ما بی خانمان بودیم و رفتیم»

بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام.
حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که «مادر به خدا می سپارمت».
چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم.

ادامه دارد ....

8صفر

وفات سلمان فارسى در مدائن

8 صفر 35 - وفات سلمان فارسى در مدائن
سلمان فارسى از شخصيت هاى اسلامى بلند آوازه و از صحابه معروف پيامبر اكرم (ص ) است .
وى با اين كه داراى نژاد ايرانى است ولى در ميان عرب ها و مسلمانان حجاز كه غالباً عرب نژاد بودند به مقامى رفيع و مرتبه اى بلند دست يافت .
الف ـ شخصيت سلمان
1 ـ برخوردارى از دانش و معرفت
در سـال اوّل هـجـرى كـه پـيـامـبـر اكـرم (ص ) مـيـان هر دو نفر از مسلمانان مهاجر و انصار پيمان بـرادرى بـرقـرار نمود سلمان و ابودردا (عويمر بن زيد) نيز عقد اخوت برقرار شد و پيامبر گرامى اسلام فرمود(ع )
يـا سـلمـان انـت مـن اهـل البـيـت و قـد آتـاك الله العـلم الاول و الاخـر و الكـتـاب الاول و الكتاب الاخر
اى سـلمان تو از اهل بيت ما هستى و خداى سبحان به تو دانش نخستين و واپسين را عنايت كرده است و كـتـاب اوّل (نـخـسـتـيـن كـتـابـى كـه بـر پـيـامـبـران الهـى نازل شده بود.) و كتاب آخر (قرآن مجيد) را به تو آموخته است .
ابوالتجرى روايت كرد(ع ) از حضرت على (ع ) در باره شخصيت سلمان فارسى پرسش شد آن حضرت فرمود(ع )
((تابع العلم الاوّل و العلم الاخر و لايدرك ماعنده ))
سـلمـان ، به دست آورنده و پيروى كننده دانش نخست و دانش واپسين (يعنى تمام معارف ) و آن چه در نزد اوست ، بر ديگران پنهان مانده است .
روزى پيامبر اكرم (ص ) اين آيه را تلاوت فرمودند(ع )
((و ان تتولوا يستبدل قوماً غيركم ثم لا يكونوا اَمثالكم ))
اگـر شـمـا عـرب هـا روى از اسلام برنتابيد، خداوند مردمى را جانشين شما گردانيد كه از شما نيستند و چون شما رفتار نخواهند كرد.
اصـحـاب آن حـضـرت پـرسـيـدنـد(ع ) اى رسـول خدا(ص ) آن مردم كيانند كه جانشين عرب ها مى گردند؟ پيامبر(ص ) دست بر دوش سلمان نهاد و فرمود(ع )
((اين مرد و قوم اويند.))
سپس افزود(ع )
((به خدايى كه جانم در دست اوست ، اگر ايمان را به ثريا آويزند، سرانجام مردمى از فارس آن را دريابند.))
2 ـ زهد و پيش گويى
وى در روزگـارانـى پـيـش از واقـعـه كـربـلا، اين رويداد عظيم عالم اسلام را پيش بينى و پيش گـويـى كـرده بـود و اصـحـاب رسـول خـدا(ص ) را بـه يـارى خـانـدان آن حضرت در حوادث و رويدادها تشويق مى نمود.
زهير بن قين كه يكى از ياران فداكار امام حسين (ع ) است روايت كرد(ع )
در نـبـرد مـسـلمـانان با روميان در تصرف شهر ((بلنجر)) حضور داشتم با تعدادى از صحابه رسول خدا(ص ) پس از فتح ابن شهر سلمان فارسى مى گفت (ع )
((آيـا بـه فـتـحـى كـه خـدا نصيبتان كرد خوش حال و خشنودند؟ در حالى كه شما، آن هنگامى كه جـوانـان آل مـحـمـّد(ص ) يـافـته و به آنان مى پيونديد به خاطر كشته شدن با آنان بيشترين خوش حالى را خواهيد داشت .))
به همين جهت بود، هنگامى كه زهير بن قين در ميان راه مكه و كوفه با امام حسين (ع ) و هدف هاى او آشـنـا گـرديد سر از پا نمى شناخت و پيوسته در ركابش حضور داشت و در اين راه به شهادت رسيد.
هم چنين سلمان فارسى از بسيارى از حوادث كه در عصر امويان و عباسيان به وقوع پيوست از قبل خبر داده بود.
3 ـ زهد و ساده زيستى
سـلمـان فـارسى در زمان حيات رسول خدا(ص ) و بعد از آن حضرت و ايامى كه به حكومت مدائن مـنـصـوب شـد هـمـاره زنـدگـى بـى آلايـش و سـاده اى داشـت آن چـه از بـيـت المال به او مى رسيد صدقه مى داد. و خود از دست رنج هاى خود معيشت مى نمود.
بـه هـمـين جهت مورد سرزنش خليفه وقت عمر بن خطاب قرار گرفت (ع ) او در پاسخ خليفه چنين نوشت (ع )
گـفـتـه بـودى كـه مـن حـكـومت خدا را ضعيف و سست كرده و خود را خوار گردانيده و خدمت كار مردم نـمـوده ام بـه حـدى كه اهالى مدائن نمى دانند كه من اميرم ! پس مرا به منزله پلى گردانيده اند كه بر من مى گذرند و بارهاى خود را بر دوش من مى گذارند! و نوشته بودى كه اين ها باعث سستى سلطنت خدا مى شود! پس بدان كه ذلت در اطاعت الهى ، دوستداشتنى تر است در نزد من از عـزّت در مـعـصـيـت و نـافـرمـانـى خـدا و تـو خـود مـى دانـى كـه رسـول خدا(ص ) تاءليف دل هاى مردم مى نمود و به ايشان نزديكى مى جست و مردم هم به سوى او تقرّب مى جستند.
روزى عمر بن خطاب به سلمان گفت (ع ) اى سليمان ! آيا من پادشاه هستم يا خليفه ؟
سلمان پاسخ داد(ع ) آن چه را از سرزمين هاى مسلمانان گردآورى مى كنى چه اندك و چه فراوان ، حـتـى كـم تـر از يك درهم ، اگر آن را در غير حق هزينه نمايى ، در اين صورت پادشاه خواهى بود و خليفه نيستى .
در قـناعت پيشه گى و ساده زيستى سلمان ، همين بس كه گفته اند(ع ) پس از درگذشت سلمان ، تمام دارايى او بيش از پانزده دينار ارزش نداشت .
4 ـ مشاور رسول خدا(ص ) در جنگ خندق
در سـال پـنـجم هجرى يهوديان مقيم حجاز با اهالى قريش مكه و عرب هاى باديه نشين هم پيمان شده و براى از ميان بردن اسلام به مدينه منوره يورش آوردند.
پيامبر بى درنگ شوراى دفاعى تشكيل داد و از صحابه صاحب راءى و فرماندهان ارشد نظامى نـظـرخـواهـى كـرد نـظـرات و پـيـشـنـهـادهـاى گـونـاگـونـى ارائه شـد ولى مـورد قـبـول پـيـامـبـر نـبـود تـا ايـن كـه سـلمـان فـارسـى ، پـيـشـنـهـاد ايـجـاد كـانـال و خندق در اطراف شهر مدينه را مطرح كرد. وى گفت (ع ) ايرانيان هرگاه با سپاه دشمن مـواجـه شـده و قـدرت مـقـابـله را نـداشـتـه بـاشـنـد در شـهـر سـنـگـر زنـده و اطـراف شـهـر را كـانـال هايى به وجود آورده و از عبور دشمن جلوگيرى مى كردند و از اين طريق ، دشمن را وادار به عقب نشينى مى نمودند.
در ايـن هـجـوم نـيـز سـپـاه دشـمـن بى شمار است و جنگيدن ما با آنان در خارج شهر موجب تلفات سـنـگـيـنـى بـراى سـپـاه اسـلام و مـسـلمـانـان مـديـنـه مـى گـردد و اگـر داخـل شـهـر بـاقـى بـمـانيم و از خانه ها و برج ها محافظت كرده و با دشمن درگير شويم ، يا راءى مـقـابـله بـا آنـان را نـداشـتـه و جـلوى تـرك تـازى و طمع ورزى هاى آنان را نمى توانيم بگيريم و متحمل خسارت فراوان خواهيم شد.
پيشنهاد سلمان علاوه بر پذيرش و استقبال رسول خدا(ص ) مورد تصويب عمومى قرار گرفت .
بـه هـر تـقـديـر پـيـشـنـهـاد خـردمـنـدانـه سـلمـان و فـرمـانـدهـى بـى مـانـنـد رسـول الله (ص ) و دليرى و رشادت حضرت على (ع ) در نبرد با مشركان مدينه درامان ماند و دشمن با تحمل خسارات عقب نشينى نمود.
5 ـ رابطه و علاقه طرفينى با پيامبر(ص ) و خاندان آن حضرت
سـلمـان سـال هـاى دراز در پـى يافتن حقيقت و پيامبر بود و سرانجام گمشده خويش را در شخص پـيـامبر اكرم يافت تمام عشق و محبت خود را متوجه پيامبر اكرم و خاندانش به ويژه امير مؤ منان و خانواده گرامى آن حضرت مى نمود.
از سـوى ديـگـر سـلمـان هـمـيـشـه مورد محبت پيامبر و خاندانش قرار داشت و اين رابطه و علاقه ، طـرفـيـنى و متقابل بود به همين جهت سلمان ايرانى نژاد و عجم زاده به مقام منيع و منزلت رفيع وابستگى به خاندان پيامبر نايل گرديد و پيامبر درباره وى فرموده است .
((سلمان منا اهل بيت ))
بـرخـى از مـورّخـان وفـات سـلمـان را، هـشـتـم صـفـر دانـسـتـه انـد اگـر مـنـظـورشـان صـفـر سـال 35 قـمـرى بـاشـد درگـذشـت او در آخـريـن سـال خـلافـت عـثـمـان روى داده اسـت . و اگـر سال 36 قمرى باشد در اوائل حكومت حضرت على سلمان زنده بوده و استاندارى مدائن را هم چون گـذشـتـه بـرعـهـده داشـته است و پس از پنجاه روز بعد از خلافت حضرت در مدائن وفات يافت حـضـرت آن هنگام در مدينه ساكن بود و به كوفه نرفته بود آن حضرت در عالم غيب به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و وى را در همان مكان دفن نمود.
سلمان چه هنگامى كه در مدينه ساكن بود و چه هنگامى كه به كوفه هجرت كرد و چه آن هنگامى كـه از سـوى عمر بن خطاب به حكومت مدائن منصوب شد لحظه اى از محبت و دوستى حضرت على (ع ) و خـانـدان آن حـضـرت غـافـل نـشـد. او از يـاران نـزديـك رسول خدا(ص ) و خاندان آن حضرت غافل نشد.
هم اكنون مرقد شريفش زيارت گاه شيعيان و شيفتگان حقيقت و معرفت است .

 

 بـازداشـت و شـكـنـجـه كـردن مـحـمـد بـن عـبـدالمـلك بـن زيـارت

8 صفر 233 - محمد بن عبدالملك ، معروف به زيارت و وزير، دوران خلافت معتصم (هشتمين خليفه عباسيان ) به خـاطـر بـرخـوردارى از فـضـل و دانـش و تـبـحـّر در علم نحو و لغت ، جذب دستگاه خلافت عباسى گرديد.
وى در دوران خـلافـت سـه تـن از خـلفـاى عـبـاسـى مـعـتـصـم ، واثـق و متوكل نقش مؤ ثرى در حكومت و خلافت داشت .
پـس از مـرگ مـعـتصم عباسى با پسرش ابوجعفر هارون ، ملقّب به الواثق بالله بيعت شد. در تـمـام دوران خلاقيت پنج ساله و نه ماهه واثق زيارت مقام وزارت را برعهده داشت . در اين مدت ، تـئورى چـوبـين كه اطراف آن را از داخل با ميخ ‌هاى آهنين برجسته كرده بودند ساخت و مخالفان خود و حكومت را شكنجه مى نمود.
متوكّل كه در دوران خلافت معتصم و واثق يك جوان عياش ، بى بند و بار و هوس باز بود و طمع به خلافت داشت هميشه مورد بى مهرى و تحقير واثق عباسى و وزيرش زيارت قرار مى گرفت .
قاضى احمد بن ابى داوود كه شاهد مقام روزافزون زيارت بود بر او رشك و دشمنى مى ورزيد قـاضـى احـمـد بـن ابـى داوود بـر عـكـس ‍ زيـارت ، نـسـبـت بـه مـتـوكـّل مـهـربـان و وى را مـحـتـرم مـى شـمـرد در ذى حـجـه سـال 232 قمرى واثق وفات يافت و متوكل به عنوان دهمين خليفه عباسى بر تخت خلافت نشست وى در آغـاز زيـارت را عـزل كـرد و قـاضـى احـمـد بـن ابـى داوود را به وزارت رساند در هشتم سـال 233 دسـتـور دسـتـگـيـرى و حـبـس زيـارت را صـادر كـرد بـه دسـتـور مـتوكّل زيارت زندانى شد و تمام اموال او مصادره گرديد و سرانجام وى را در همان تنورى كه بـراى شـكـنـجه مخالفان خود درست كرده بود انداخته و آن قدر شكنجه شد تا به ديار نيستى شتافت .

 

 درگذشت ? اِبن نُباته? شاعر و نويسنده عرب

8 صفر 768 - ? اِبن نُباته? شاعرو نويسنده عرب درگذشت. او ازمحضردرس بسياري ازفضلا و اديبان عصرخود بهره برد و مدتي هم كاتب دارُ الاِنشاي شهردمشق بود. ابن نُباته دركناركارهاي ديواني و دولتي به سرودن شعرپرداخت. شعراو آكنده ازصنايع بديعي است و انعكاس چنداني ازاوضاع زمان درآنها مشاهده نمي شود.