

.....
























من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کس میخواهد وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست وشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم
ای یار خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟
عشق واسه ي دلاتون يه واژه ي غريبه
ميگيد که عشق دروغه اين حرفتون فريبه
اگه که عشق دروغه اين دل چرا بي تابه
اين چشاي خسته ام واسه چي شب بي خوابه
طپش اين دل من بي اون براي کيه
چرا وقتي نباشه اين دل من زخمي ه؟
چرا اين دلم بيتاب واسه وقت ديداره
به جز ياد عزيزش هيچ هنري نداره
چرا وقتي پيشمه غم تو دلم ندارم
ولي وقتي نباشه اشک به چشام ميارم
اگه که عشق دروغه پس چرا من اسير م؟
پس چرا من حاضرم براي اون بميرم
چرا تنها فقط اون اميد زندگيمه
توي روزاي سختيم پناه خستگيمه
پس اين حس قشنگو اسمشو چي مي ذارين
شما که تو دلاتون يه ذره عشق ندارين!
اين عشق توي دلاتون اخه جا نميگيره...
پس تقصير شما نيست که قلباتون ميميره...
شمايين که دلاتون جنسش هميشه سنگه
نميدونين که اين عشق همون حس قشنگه... 

کدامين چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد ؟
و حتی ذهن ماهيگبر از قلاب می ترسد
کدامين وحشت وحشی گرفته روح دريا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد
گرفته وسعت شب را غبار انچنان مبهم
که چشم از ديدگاه و ماه از مهتاب می ترسد
شب است و خيمه شب بازان و رقص وحشی اشباح

مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب ميترسد...