سلام - می دانم باید بگویم حالم خوب است اما نمی توانم چون خوب بودن بی یاران اصلا مزه ای ندارد - مزه اش انگار طعم ته خیار می دهد - دیروز باز هم سر مزار شهدا رفتم این شهید حاج امینی مظهر شهادت همرزم دیرین را دیدم که گویا روی سبزه ها نشسته و با من صحبت می کند و همه اش می خندد - گفتم چرا می خندی ؟دیدم حق با اوست چون انقدر توی دنیا ماندنمان تکراری و خسته کننده شده که مسخره هم دارد رویش را بوسیدم و خداحافظی کردم و تنها دلخوشیم این بود که جمعه آقایمان به ما سری بزند و این هفته هم هرچه منتظرش ماندیم نیامد و هق هق گریه هایم بی جواب ماند گفتم - اقا جان قربون اون مهر و وفات برم خودت گفتی رنج شیعیانم برام سنگینه ندیدن تو دلمو بد جوری به درد اورده و چشمانم دیگه توان خود را از دست داده و ضعیف شدند جان مادرت بیاااااااااا - یادت باشه جمعه رو. قسمت دادم به جان مادرت که حتی ملائکه با شنیدن نامش لرزه بر جانشون می افته - پس بیا و شام تاریک ما را سحر کن - فدایت شوم