به نام دوست

دوستان عزیز مقدمتان به ترانه ها گرامیباد.
 
انتظار
به انتظار نبودی، ز انتظار، چه دانی؟
تو بی قراری دلهای بی قرار، چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی، نه بی دلی که بسازی
تو مست باده ی نازی، از این دو کار، چه دانی؟
هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار ِگلی را که گشته خوار، چه دانی
تو چون شکوفه ی خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشته
ز نا مرادی عشّاق روزگار چه دانی
درون سینه نهانت کنم ز دیده ی مردم
تو قدر این صدف ای درّ شاهوار، چه دانی
تو سربلند غروریّ و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار، چه دانی
تو خود عنان کش عقلیّ و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی
(معینی کرمانشاهی)
 
سخن از قاصدک
نشسته بودم لب پنجره و به افق نگاه می کردم. افقی که در آن تو را یافتم پرندگان باغ زندگانی این سو و آن سو می رفتند قاصدکها گاه خنده سر می دادند و گاه می گریستند که ...
قاصدکی کنار پنجره آمد رو به رویم نشست اونو تو دستام  گرفتم و با  تمام وجود نوازشش کردم  گفتم چی شده قاصدک چرا کنار من آمدی نکند از جانب او آمدی  خنده اش آرامم کرد و دانستم که از جانب تو آمده است پرسیدم چه خبر از دوست برایم آوردی از دوستی که یک سفر پیش مهتاب داشت،دوست داشتم از مهتاب برایم بگوید اما هرچه گفتم با ناز و ادا قبول نکرد که از مهتاب برایم چیزی بگوید. جز قاصدک از از هر کی سراغ تو را می گرفتم می گفت نه بابا اون دیگه رفت تو رؤیاها دلم می خواست قاصدک چیزی از تو برایم بگه اما اون مثل همیشه این کارو نکرد دیگه دلم گرفته بود راست راستی داشت باورم می شد که تو برای همیشه توی رؤیاهام رفتی.
یک دفعه قاصدک زد زیر خنده فهمیدم اون هم منو سر کار گذاشته.

دلا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
 
پرمعنی ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
 
عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
 
بی رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
 
خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
 
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
 
بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
 
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
 
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
 
روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش.
 
ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
 
تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير.
 
محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
 
سمی ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.
 
لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
 
ضروری ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.
 
سالم ترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.
 
اصلی ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
 
دوستانه ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
 
زيباترين کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.
 
زشت ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟
 
موقر ترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.
 
آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
 
عاقلانه ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن.
 
دست و پا گير ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.
 
سخت ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.
 
مخرب ترين کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
 
تاريک ترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
 
کشنده ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.
 
صبور ترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.
 
با ارزش ترين کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
 
قشنگ ترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است.
 
رسا ترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.
 
محرک ترين کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
 
و هدفمند ترين کلمه((موفقيت)) است...پس پيش به سوی آن.
 

 

كاروان

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .
پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !