سنگر خوب و قشنگی داشتیم - روی دوش خود تفنگی داشتیم - جنگ مارا عاشق خود کرده بود- جبهه مارا لایق خود
هزار نکته باريکتر ز مو اينجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
حاجی کسی بود که از درياها گذشت اما به زعم من سر انجام در استکانی غرق شد!
.................
: اوراژنس؟...
: الو؟...
اشغال...
: اه... كو تا بگيرد؟
وقتي كه قلب کسی تنها بگيرد
.
.
سال هزار و سيصد و پنجاه و نه بود!
مي خواست دختر از ده بالا بگيرد
.
.
بحبوحه اعزام بود و فكر مي كرد
حالا چگونه از زنش امضا بگيرد؟
.
.
وقتي كه دشمن شهر را تسخير مي كرد
مي رفت در خط مقدم جا بگيرد
با قايقش نيزارها را دور مي زد
تا خواب را از چشم بعثي ها بگيرد
با هوش سرشارش لياقت داشت روزي
برقله هاي مرتفع ماوا بگيرد
يك بار تا مرز شهادت هم جلو رفت
قسمت نشد بال ملائك را بگيرد
.
.
اين خاطرات قيمتي حيف است،آخر
در چفيه هاي بسته بوي نا بگيرد
................
سال هزار و سيصد و هشتاد و پنج است!
: شايد همين امروز يا فردا بگيرد
: آن قهرمان پر توان افتاده از پا!
كو آن جوانمردي كه دستش را بگيرد؟!
:عشق است ديگر! عاشقي دست خودش نيست!
انگار پيچك دامن افرا بگيرد
:فرمانده خوش تيپّ لشكر حاج...
عاشق؟!
باور ندارم! يك زن زيبا بگيرد؟!
: بس كن خدا پيغمبرش گفته حلال است
اصلا بتوچه! مي شود چندتا بگيرد؟!
:اورژانس؟
: الو؟
آزاد شد...!
اما چگونه!
از اين خبر،قلب کسی تنها نگيرد؟!
*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*