الهی!
به لحظه های آفتابی نماز پناه می جویم تا رَها و بیدار درآبیِ آسمانی معنویت تو بال بگسترانم و با  باران دیدگانم، ذره ذره تاریکی و غفلت را از وجودم پاک کنم و از تو بخواهم که مرا آنگونه هدایت فرمایی که شایسته ی نماز گزاران تو باشم و دیدگان خسته ام جز نور هدایت تو نبیند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاهد افلاکی
 
چون زلف توام جانا، درعین پریشانی
چون باد سحرگاهم، در بی سر و  سامانی
 
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
 
خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی
 
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم، تو اشک مرا مانی
 
در سینه ی سوزانم، مستوری و مهجوری
در دیده ی بیدارم، پیدایی و پنهانی
 
من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم، تو سلسله جنبانی
 
از آتش سودایت، دارم من دارد دل
داغی که نمی بینی، دردی که نمی دانی
 
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپاری
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
 
ای چشم رهی سویت، کوچشم«رهی» جویت؟
روی از منِ سرگردان، شاید که نگردانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو بیتی
 
به شب آشفتنم دست خودم نیست
به خون دل سفتنم دست خودم نیست
قلم با دفترم هرشب گواهند
دوبیتی گفتنم دست خودم نیست
****
جنون
 
جنون افتاده در آب و گل من
بزن دریا تو هم بر ساحل من
زبس از عین و شین و قاف گفتم
دو بیتی میتراود ازدل من
****
عشق
 
گمانم عشق می ورزی دل من
که در این سینه می لرزی دل من
شدی گر خاک راهش مفتخر باش
که بیش از این نمی ارزی دل من