قدرت عشق
ديوار
خسته بود ، اما صبور و مقاوم ،
به سختی سرپا ايستاده بود ،
و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد .
بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
: پرسيدم
آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟
با خستگي و بي حوصلگي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آري تو هم بنويس .
من با اشتياقي غير قابل توصيف،
تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن... من هم...
گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت
نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم .
او متعجبانه به من نگاهي كرد
با ديدن اين جمله فرو ريخت،
به تلي خاك مبدل شد
ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۸۵ ساعت 17:25 توسط رحیم-نیکنام
|
*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*