الهی!
 
                            خوشا بر دیدگانی که با ستاره های آبی رهایی، آراسته می گر دند .
                          خوشا بر لبانی که به زمزمه های «یا ارحم الراحمین» زینت می یابند و
 
                         خوشا بر جان هایی که تنها با طپش یاد تو زندگی را احساس می کنند
         و من راز ستاره های امید را در آسمان نگاه تو یافتم و خواستم که ستاره ی امید من باشی.
 
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
 
الا ای رهگذر! منگر، چنین بیگانه بر گورم
 
چه می خواهی؟ چه می جویی؟ در این کاشانه ی عورم
 
چسان گویم؟ چسان گریم؟ حدیث قلب رنجورم
 
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 
نمی دانی! چه می دانی؟ که آخر چیست منظورم؟
 
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
 
کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
 
چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
 
چه ساعت ها که سر گردان، به ساز مرگ رقصیدم
 
از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم
 
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
 
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
 
ز بس که با لب محنت، زمین فقر بوسیدم
 
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
 
چه می پرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم
 
چرا بیهوده این افسانه های کهن بر خوانم؟
 
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهر
 
که خون دیده، آبم کرد و خاک مُرده ها، نانم
 
همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم!
 
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم: انسانم
 
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی
 
وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی
 
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
 
کنون ... ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
 
به جای گریه، بر قبرم، بکش با خون دل دستی :
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی!
 
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
 
هستی
 
من آفتاب زرد لب بام هستی ام
من مرغ تنگ حوصله ی دام هستی ام
 
در چشم من، چه جلوه ای از بامداد عمر
من شمع نیم سوخته ی شام هستی ام
 
صاحبدلان، ز صحبت من، مست کی شوند
من خود شراب ریخته از جام هستی ام
 
افسانه های ناقص محنت کشان مخوان
من سر گذشت کامل آلام هستی ام
 
تومار زندگانیم ای نیستی بپیچ
دیگر بس است قصه ی ایام هستی ام
 
رنگ تعلقی نپذیرفت خاطرم
وارسته از تصور اوهام هستی ام
 
دست طلب بریده ز دامان آرزو
 
ننهاده سر به بستر آرام هستی ام
 
هستی چنین که هست، ز من بشنوید، نیست
من با خبر کبوتر پیغام هستی ام
من چیستم؟ فسانه ای از عالم وجود
مجهول صرف و نقطه ی ابهام هستی ام
 
چون شمع شب نخفته به امید صبحگاه
چشم انتظارمژده ی فرجام هستی ام
 
معینی کرمانشاهی
 
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
 
 
زندگی شیرین است   مثل دیدار عزیزی از دور    مثل هنگام تولد   
 
 به تماشای فرستندهی هدیه از شوق    
 
زندگی شیرین است   مثل هنگام بهار   دادن شاخه گلی به دست یار
 
مثل با تو بودن  در نفسهای تو گام برداشتن    مثل از تو گفتن ا ز برای تو نوشتن خواندن
 
زندگی شیرین است قد لبخند پر از معنایت
 
زندگی هر چه که هست در کنار تو چقدر بی وصف است
 
 
دوستتون دارم
 
خدا نگهدارتون