سخاوت دستهاي زيباي تو
سخاوت دستهاي زيباي تو
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
عزيزم و سوگند ميخورم
كه به پای عشقت خواهم سوخت
كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
مست شراب عشقت شدم
پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
از جام قلب تو مست عشق شوم و
سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام
تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
نه مجنون باشم و نه فرهاد
تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
با آرامش با تو باشم
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
رها نكنم و تو را هر چه
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
آرزوی مرا داری قسم
كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار
بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير
شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
و با تمام وجودم بفشارم و
سوگند خويش را برايت ياد كنم
سوگند خويش را برايت ياد كنم
دیوانه عشق 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 12:16 توسط رحیم-نیکنام
|
*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*